مبینا خادمی

مرغابی وحشی |
![]() |
||
نویسندگان وبلاگ
مسعود خادمی
آرشیو وبلاگ
۱۳٩٠/۱٠/۳
۱۳٩٠/۸/۱٠
۱۳۸٦/۸/۱٩
۱۳۸۳/۱/۱٥
۱۳۸۳/۱/۸
۱۳۸٢/۱٢/٢۳
۱۳۸٢/۱٢/٢
۱۳۸٢/۱٠/۱۳
۱۳۸٢/۱٠/٦
۱۳۸٢/۸/٢٤
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/٧/۱٩
۱۳۸٢/٧/۱٢
۱۳۸٢/٦/٢٩
۱۳۸٢/٦/٢٢
۱۳۸٢/٥/٢٥
لینک دوستان
پرشين وبلاگ
تودی لینک
مای پردیس
دوست یابی سالم
طراحی وب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
![]()
مردی در انسوی تپه های اصالت
با تموج رگهای جاريش
به انتهای زمين دست ميرساند
در اين سوی تشکهای نرم کسالت
در ابتدای غبار
مردی
خويشاوندی خود را
با قفلهای مطلای بی کليد؛به ثبت ميرساند
به هنگام ذوب برفها گاهی گلی ميرويد که بموقع است و عجيب
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۳/۱/۱٩ - مسعود خادمی
end of the lovely day
خوش بر در ميخانه نشستيم دگر بار
رندانه به می توبه شکستيم دگر بار
ما توبه شکستيم ولی عهد درستی
با ساقی سر مست ببستيم دگر بار
در ديده ما نقش خيالی است نظر کن
کان نقش خياليست که بستيم دگر بار
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۳/۱/۱٠ - مسعود خادمی
باد در تشويش گلشن مانده است.
چند فصلی تا شکفتن مانده است
بی خيال از بادهای موسمی.
شمع اين ويرانه روشن مانده است.
روح يک ترديد از دلواپسی.
پشت ديوار دل من مانده است.
در خيال اباد کنعان شما..
بويی از پيراهن من مانده است..
باد با تشويش ميگويد به باغ
چند فصلی تا شکفتن مانده است.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/۱٢/٢٥ - مسعود خادمی
انان که ميروند؛درد جدايی را احساس نميکنند؛درد را انهايی ميکشند که باقی ميمانند.
خدا حافظ
ای همه مردم در اين جهان به چه کاريد
عمر گرانمايه را چگونه گذاريد؟
هر چه به عالم بود اگر به کف اريد
هيچ نداريد اگر که عشق نداريد.
اگر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد
(ف-مشيری)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/۱٠/٦ - مسعود خادمی
مردم شهر غرق نگاه خطوط روزنامه اند.با هم نمی جوشند؛انگار از هم قهرند.اما قهری که از عداوتی بر نمی خيزدشرمی انها را از ديدار باز ميدارد.
خانه های اين شهر کهنه اند؛سرد و مرطوب. هيچ صدايی به گوش نميرسد جز صدای بوق اتومبيل ها.ايمان به افريدگار در جوانان مرده است.انگار اين شهر که روزگاری پايتخت امپراطوری مهر بودتاوان ظلم گذشته را میپردازد.
اينجا همان جاست.
انجا که بر ديوار ان اويخته تصوير
ايينه اش را روی پوشيده غبار روزگار پير
من هم همانم.
اما چرا اواز اندوهی نمی خوانم
پيشانی تبدار را برشيشه های پنجره ديگر نمی سايم
من هم همانم
ان بيدل رسوای خوش سودای بد رفتار
سوداگر چشم سياه و گيسوان تار
فرمانگزار سينه اشفته بيمار
اينجا همان جاست.من هم همانم.
اما چرا اواز اندوهی نمی خوانم
ديگر نمی مانم به ان مردی که می گرييد
می خنديد؛می افتاد؛بر ميخواست
(م--زهری)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/۸/٢٤ - مسعود خادمی