مردم شهر غرق نگاه خطوط روزنامه اند.با هم نمی جوشند؛انگار از هم قهرند.اما قهری که از عداوتی بر نمی خيزدشرمی انها را از ديدار باز ميدارد.
خانه های اين شهر کهنه اند؛سرد و مرطوب. هيچ صدايی به گوش نميرسد جز صدای بوق اتومبيل ها.ايمان به افريدگار در جوانان مرده است.انگار اين شهر که روزگاری پايتخت امپراطوری مهر بودتاوان ظلم گذشته را میپردازد.
اينجا همان جاست.
انجا که بر ديوار ان اويخته تصوير
ايينه اش را روی پوشيده غبار روزگار پير
من هم همانم.
اما چرا اواز اندوهی نمی خوانم
پيشانی تبدار را برشيشه های پنجره ديگر نمی سايم
من هم همانم
ان بيدل رسوای خوش سودای بد رفتار
سوداگر چشم سياه و گيسوان تار
فرمانگزار سينه اشفته بيمار
اينجا همان جاست.من هم همانم.
اما چرا اواز اندوهی نمی خوانم
ديگر نمی مانم به ان مردی که می گرييد
می خنديد؛می افتاد؛بر ميخواست
(م--زهری)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/۸/٢٤ - مسعود خادمی

